تبليغاتX
صدای تو - ناگفته های من
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم - دولت صحبت آن مونس جان مارا بس !
چه کسی می گوید:

که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!

دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان!



برچسب‌ها: ارزان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 11:25  توسط پدرام  | 

 

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند

 

و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند

 

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد: "هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

 

کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي

امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم

 

در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن آخر وقت

به زباني ساده شعر تدريس کنند

و بگويند که تا فردا صبح 

خالق عشق نگهدار شما



شاعر: مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 12:43  توسط پدرام  | 


گاهی وقتا توی رابطه ها نیازی نیست طرفت بهت بگه برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی ...
همین که لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از کلمه ی برو......... برات معنا پیدا میکنه ،
پس رابطه در هوای گرگ و میش را باید ترک کرد قبل از اینکه به تاریکی
مطلق برسد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 15:2  توسط پدرام  | 

راست و دروغ

. کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.
. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

. کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.
. کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.
. کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

. کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/11ساعت 13:19  توسط پدرام  | 

 کوتاه ولی عمیق
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نيايش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد
بزرگ دستور داد هر وقت زمان نيايش می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد
 . این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا
 هنگام نيايش او را به درخت ببندند تا اصول نيايش را درست به جای آورده باشند
و سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام
نيايش....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/08ساعت 0:10  توسط پدرام  | 

یافتم.....

به نتیجه خوبی رسیدم

شاید این آخرین نتیجه من نباشه

اما برای امروزم عالیه

نتیجه من جمله از دانشمند بزرگ "مونتسکیو" هست که میگه:


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد ،این مشکل

است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.


+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 0:29  توسط پدرام  | 

وقتی پاییز میرسه

هوا کمی خنک میشه. این خنکی خیلی حس خوبی بهم میده. مخصوصا

اگه صبح از خونه برم بیرون.

خیلی حس خوبیه. خیلی

حس دوست داشتن. حس لطافت. حس عاشق شدن. حس جوونی

آره حس جوونی

اون لحظه بیشتر احساس تنهایی میکنم.

حس میکتم هیچکسی تنها نیست بجز من.

بعدش دلم میگیره

به خودم میگم این بازی زندگیه. انگار ناخواسته اومدی توی بازی

اولش حس خوب، بعدش حس تنهایی و ....


ای بابا     بی خیال


صد سال اولش سخته

بعدش خوب میشه :D

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 14:29  توسط پدرام  | 

شعری از غاده السمان

شاعری  از سوریه
n
n
اگر به خانه‌ی من آمدی
n

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 19:59  توسط پدرام  | 


اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/05ساعت 18:12  توسط پدرام  | 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
وو
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
..
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو.
+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/20ساعت 0:29  توسط پدرام  |